امسال هم یکسره سهم شما بهار
خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش
بعد از ماه ها که اصلا نبودم و خودم هم نمی دانم کجا بوده ام؟! با هزار مکافات، دوباره خودم را مجاب کردم که سری به وبلاگم بزنم تا ... اصلا ولش کن ! چه فرقی می کند که بودم یا نبودم ؟! مگر کسی به این خرابه ما سر می زند که بود و نبودمان فرقی برایش داشته باشد؟
امسال متاسفانه عید قشنگی نداشتم ! این چرندیات هم به همین خاطر است. اگر کسی زمانی اینها را خواند و ناراحت شد ، خواهش می کنم مرا ببخشد ! یک چیزی نوشته ام دیشب که خودم هم نمی دانم هنوز شعر هست یا نیست !؟ خودم که اسمش را گذاشته ام "غزل" ! شما چه فکر می کنید؟
حاشا...
انگشتهای مرده را بیهوده هی " ها..." می کنم
می دانم و این درد را با خنده حاشا می کنم
دیگر برای "شاعری" پیرم و می دانم "غزل"-
- دست مرا رد می کند، اما تمنا می کنم
"شاید بدانی !... شاید این کارِ خودت باشد...ولی..."
من در میان این همه "شاید" تقلا می کنم
دستم برایت رو شده ؟... رنگی ندارد این حنا؟...
می گردم و یک ماجرای تازه پیدا می کنم
باید بمیرم تا غزل، جانی بگیرد در دلم
می ترسم از مرگ و فقط"امروز و فردا" می کنم
آدم شدن سخت است و من: " یک تنبل بی خاصیت..."
خود را به امید "یَلِ آدینه" رسوا می کنم...
مسعود هستم. یعنی سعی می کنم که باشم !